از آن طرف خط صدایی نمیآید مگر سکوت ملایمِ شبِ نمناکِ پاییزی و نفسهای آرام، طولانی و منظم تو که آیههای خواب زیبا و عمیق تو اند.
دراز کشیدهام. با دست راست گوشی تلفن را گرفتهام و دست چپ را از آرنج گذاشتهام روی پیشانی و با چشمهای بسته خاطرهها را مرور میکنم.
گیج بودیم. نمیدانم چه شد، کی و چهطور اتفاق افتاد. اما کنار جایی که قاعدتا همه نشسته بودند، ما، من و تو خوابیده بودیم و آغوشمان گل میداد بوسه را. تنها نبودیم. میدانستیم. بسیار بودیم حتی. کسانی بودند که از اولین دیدارمان با ایشان چند ساعت نمیگذشت. اما دیگر چیزی جلودار لبهای به هم قفل شدهی ما نبود. موهای خیسات دریایی بود که دستم در آن شنا میکرد بلکه کم کند این حرارت را، خنک کند این کورهی داغ را. صداها رنگ میباختند و من تنها چشمان خمار و معصومات را میدیدم.
چشمانم را باز میکنم. نگاهی به ساعت میاندازم. آرام، صدایت میکنم… فقط صدای نفسهایت پاسخم میدهند. چشم روی هم میگذارم.
تن تو خیس بود و خنک. من خشک بودم و آفتاب، داغم کرده بود. بهتر از این میشد؟ تو، من و تشک بادی روی آب. نگاه، اول نخ نازکی بود بین چشمهایمان و بعد شد ریسمانی که صورتمان را به هم وصل میکرد. دستم تمام کمرت را ذره ذره لمس میکرد. نابینا بودم انگار. میخواستم بشناسمت. یک نابینا میخواست بشناسدت. نفسهایمان در هم میآمیختند. ریسمان نگاه قطع نمیشد و صدایی که صدایمان میزد و ما نمیشنیدیم.
آب دهانم را قورت میدهم. آرام چشمانم را باز میکنم. صدایت نمیکنم. نفسهای آرام و کشیدهات نوازشم میکنند. چشمهایم بسته میشود.
چشمهایت بزرگ شدهاند…تنمان، یکی است… آواز سر میدهیم انگار… دستهایم از من فرمان نمیگیرند… لبهایم هم… صدایم میکنی… دستت در موهایم است… صدایت میکنم… عشق را هوشیارانه دکلمه میکنیم… دستت محکم جایی را گرفته… دنیا خالیست حتی از من و تو… «ما» حکم میراند… د…ل…س…چ… … …
چشمهایم را باز نمیکنم. آرام صدایت میکنم. نفسهایت قلبم را مطمئن میکند. تلفن را قطع میکنم…
***
کجا ممکن است پیدایش کنم؛ هاروکی موراکامی؛ بزرگمهر شرفالدین؛ نشر چشمه
***
«یک شاعر در بیست و یک سالگی میمیرد، یک انقلابی یا یک ستارهی راک در بیست و چهارسالگی. اما بعد از گذشتن از آن سن، فکر میکنی همهچیز رو به راه است، فکر میکنی توانستهای از «منحنی مرگ انسان» بگذری و از تونل بیرون بیایی. حالا در یک بزرگراه شش بانده مستقیم به سوی مقصد خود در سفر هستی. چه بخواهی باشی، چه نخواهی. موهایت را کوتاه میکنی؛ هر روز صبح صورتت را اصلاح میکنی. دیگر یک شاعر نیستی، یا یک انقلابی و یا یک ستارهی راک. در باجههای تلفن از مستی بیهوش نمیشوی یا صدای «دورز» را ساعت چهار صبح بلند نمیکنی. در عوض، از شرکت دوستت بیمه عمر میخری، در بار هتلها مینوشی، و صورتحسابهای دندانپزشکی را برای خدمات درمانی نگه میداری. این کارها در بیست و هشت سالگی طبیعی است.»
حالا دوباره اتاقت خالیست. نشستهام روی صندلی، پشت میزت و فرو رفتهام در خودم به فکر اینکه الان کجا میتوانی باشی. کمکم شروع میشود به شکل گرفتن، دو تا شدن. اول، آدم دلگیر میشود از تغییر. به دنبال کلی خاطره، کلی رنگ، کلی صدا میگردد. و شروع میکند به غصه خوردن. صداها و رنگها پژمرده میشوند و خاطرهها دست و پا میزنند. یک جرعهی دیگر از زهر مار روی میز میخورم. صورتم جمع میشود. بعضی اوقات مجبور میشوی به تکخوری. رسم زمانه است. سرم را میگذارم روی میزت که به طرز مضحکی مرتب است. دخترک با خوشحالی جعبهی غذای کودک بوف را باز میکند و از ذوق دیدن پیتزای کوچک داخلش دست میزند. انتظار میکشد تا مامان برایش سس بزند و بعد حمله کند به بهشت دستانش. دختری که دخترک روی پاهایش نشسته، بسته سیبزمینی را تعارف میکند به مرد جاافتاده، پیر و چاقی که جلویش ایستاده و میگوید «دایی! سیبزمینی!» و مرد اول چیزی میگوید که از شکل صورتش معلوم است راجع به «میل نداشتن» است و بعد دستش را دراز میکند و چند سیبزمینی برمیدارد. برمیگردم و نگاهت میکنم که به سختی داری تابلوی اعلام وضعیت پروازها را میخوانی. حرف میزنیم و خندهمان پر میکند فضای فرودگاه را. سرم را بلند میکنم از روی میزت و دچار سرگیجهی لذتبخشی میشوم. سرم را میبرم عقب، جابجا میشوم تا جا خوش کند روی پشتی صندلی و خیره بماند چشمهایم به سقف اتاقت که بالای میز، رنگ آن ترک خورده است. بعد، آدم عادت میکند. این یعنی شده است دو تا. یعنی یک خود از خودش شکل گرفته است، مثل تکثیر سلولی. یک خود هست که تو را در نزدیک خود دارد و یک خود هست که تو را از دور میشناسد. و آدم نمیتواند هر دوی این خودها باشد. پس عادت میکند به اینکه هر از گاهی بین اینها تغییر کند و بعد به اینکه فقط یکیشان باشد، آنکه تو را از دور میشناسد. صدای خانم بلندگوی فرودگاه باز طنین میاندازد. نگاهها به هم دوخته میشوند. نفسها در سینه حبس و وقت رفتن که ناگزیر است. یادت میآید یا نه، اما موقع رفتن، توی ماشین که بودیم مثل یک سکهی داغ شده، ته آسمان، خورشید داشت غروب میکرد. حالا من برگشتهام به خانه نشستهام روی صندلی، پشت میز مرتب شدهات در اتاقت که باز هم خالی شده است.
میبوسم دستت را که وقتی داری آرام روی تنم میکشی، از روی صورتم رد میشود. در تاریکی، صورتت را درست نمیببینم. همینکه این موقع به سراغم آمدهای متعجبم میکند. چادر مشکی را از بالای سرت کنار میزنی و انگشتهای دست راستت را روی چشمهایت میگذاری. آرام آرام با دو انگشت دست چپ به نزدیکیهای پاهایم ضربه میزنی. آسمان تاریک است و جایی که تو نشستهای، تاریکتر. صدایی گنگ میآید، از بلندگوها لابد، انگار کسی در دور ناله میکند. بوی گلاب میپیچید در هوا، درِ بطریای را که دستت است، باز کردهای. خیس میشوم. باز خیس میشوم. و دستت را حس میکنم که روی تنم حرکت میکند و عطشِ گرفتنِ دستت تنم را میسوزاند. باز خیس میشوم و باز حس میکنم دستت را، که این بار از روی صورتم میگذرد تا خیال بوسیدنش را کنم. دستت دور تا دورم میگردد. باز داخل کیفت دنبال چیزی میگردی. روشن میشود صورتت. فندک را به دورم می گردانی. صورتت شکسته شده است و چشمانت خیس هستند. دور تا دورم روشن شده است. کتاب را از توی کیفت برمیداری و میگیری پایین، زیر نور. چادرت را میاندازی روی سرت، دوباره چهرهات را نمیبینم. میخوانی و من زمزمهات را میشنوم که «پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را انکار میکنید؟». آسمان تاریک تاریک است ولی تو روشن هستی. با چادر مشکی که نمیگذارد چیزی از صورتت ببینم و کتابی که میخوانی و ناگهان هقهقی که میکنی و نمیدانی چطور دل من، خیال دل من، این جا ریش میشود. اشک، امان نفس کشیدن را به تو نمیدهد و تو با دو دستت کتاب را بالای سرت گرفتهای و من در دست راستم احساسِ کرختی میکنم که گویا شمع آب شده و چکیده است رویش.
و دستت داشت توی دستهایش عرق میکرد. ترجیح میدادی نگاهت را به جلو، به دورها، به بالای آنتن بلندی که در ساختمان انتهای اتوبان کنار پارک دیده میشد پرتاب کنی. حالا هرچقدر هم که میخواستی سنگینی نگاه او را روی سر، لبهایت، چشمها، لبهایت، دستها، لبهایت و یا هرجای دیگر حس کنی یا نکنی. بیصدا پوزخندی میزنی.
***
داشت روی لبهی کنار باغچه که یک متری از زمین ارتفاع داشت، آرام آرام جلو میرفت. حرکاتش را کاملا آهسته کرده بود و با هر قدمی که برمیداشت، کل ماهیچههای زیر پوستش را که میجنبیدند میشد دید. سه قدم دیگر هم رفت و بعد انگار که چیزی شنیده باشد، مثل برق سرش را برگرداند به عقب و به گوشهایش چرخشی داد. آرام وارد چمن شد، شش قدم دیگر به عمق باغچه رفت، خیز برداشت و پرید.
***
همزمان، بستنی یخی که آب شده بود چکید روی دست مادر و بستنی قیفی دست بچهی کوچکش افتاد زمین و جیغ بچه رفت به آسمان. بچه گریه میکرد و مانتوی مادرش را میکشید. مادر با بچه حرف میزد و با دست تمیزش در کیف بزرگ ماشی رنگش دنبال دستمال میگشت که پیدا نمیشد و بستنی یخی آبتر میشد و بار دیگر چکید روی دستش. بستنی را رو به پایین گرفت، از خیر دستمال گذشت، نشست، بچه را بغل کرد و بالا برد. مسیرش را کج کرد به سمت سطل آشغال، باقیمانده بستنی را دور انداخت، دستش را تکان تکان داد و دور شد.
***
و دستت داشت توی دستهایش عرق میکرد. سنگینی نگاهش را حس میکردی. بیصدا پوزخندی زدی ولی بی آنکه حواست باشد سرت را آرام آرام از چپ به راست و راست به چپ تکان میدادی. سه پسر از کنارتان رد شدند. از موبایل یکیشان صدای آهنگ «خالی» ابی میآمد. سرت را پایین میاندازی، با دست چپ انتهای مانتو را روی پاهایت صاف میکنی. نگاهش سنگین است. دستت را از دستهایش بیرون میکشی. ساعت را نگاه میکنی و میگویی «بریم.»
میگن دیدنش که آخرسر همهشو توی جوی کنار خیابان مروی بالا آورد. آدم بیآزاری بود، هرچند که بچههای مدرسهی کوچهی بالای میدان همیشه دست به سرش میگذاشتند و ازش داستانها ساخته بودند. همیشه دستهجمعی میرفتند که اذیتش کنند و اینقدر این کار را ادامه میدادند تا یکیشان الکی جیغی بکشد و همه بدوند تا سر دکهی روزنامهفروشی و شعر بخوانند که دیوانه است.
کسی به یاد نداشت از کی سر و کلهاش پیدا شده. همه عادت کرده بودند به بودنش در خیابان. مثل یک تابلوی راهنمایی و رانندگی یا یک چاله وسط خیابان، یک سطل آشغال آبی اوراق و خیلی چیزهای دیگر که بودنشان به هستی خیابان پیوند خورده بود و دیگر پرسیدن اینکه اینها از کی اینجا هستند مسخره به نظر میآمد.
همیشه بعضی پیدا میشدند که فکر میکردند از سر گرسنگی کاغذ میخورد. معمولا زنهای چادری از جلسات هفتگی قرآن که برمیگشتند دلشان به رحم میآمد از دیدنش که گوشهای نشسته، کاغذهایی را پاره میکند، به دهان میگذارد و با چشمهای بسته آنها را میجود و پایین میدهد. تازهواردها این صحنه را که میدیدند دلشان میسوخت و به فکر تهیهی غذا برایش میافتادند. اما زیاد نمیگذشت تا اینکه متوجه میشدند اصلا لب به غذاهایشان نمیزند.
سبزی فروشی سر کوچهی مدرسه تنها کسی بود در خیابان که از وجودش متنفر بود. کلافه شده بود از بس روزنامهها را خورده بود و او برای پیچیدن روزنامه دور سبزیهای تازهاش به زحمت میافتاد. رُفتگر هم هر صبح زود متوجه حضورش میشد وقتی باید یک عالمه حاشیهی روزنامه در خیابان جارو میزد. رُفتگر ولی میترسید حتی در دلش هم نسبت به او ابراز خشم کند. رفتگر از او، از چشمانش، از دستانش که موقع خوردن کاغذ به لرزه میافتاد، از راه رفتن شلختهاش و از لباسهای پوسیدهاش هراس داشت.
میگن یک روز صبح که مردم از خواب بیدار شدند دیدند نزدیک سبزیفروشی افتاده کنار خیابان، سرش داخل جوی است و دارد بالا میآورد. چند ساعت بیشتر طول نکشیده بود که از حرکت بازماند و عدهای آمدند و بردنش. حالا مدتهاست که سطل آشغالهای مشکی جدید را شهرداری نصب کرده، چالهی خیابان را پر کرده و خیابان کلا یک طرفه شده است. و با وجود اینکه بارها سیستم فاضلاب خیابان را تعمیر کردهاند هنوز کسی نمیداند چرا نزدیکیهای مغازهی میوهفروشی بوی تعفن میآید؟